Pinned post

من "ح" رو انقدر دوست داشتم که حتی وقتی هکسره رعایت نمی کرد هم اذیتم نمی کرد.

یهویی دلم براش تنگ شد :(

توی این بیهودگی ها... لحظه ها رو می شمارم...

اینا رو نمی گفتم نمی شد :)

شمام از رضا چیزی بیرون بکشید و بگید خوب میشه :)

چرا نیما داریم، تماما نداریم؟

چرا زوکُل داریم، زوجزء نداریم؟

چرا پگاه داریم، پناگاه نداریم؟

چرا توی ماستودون دانیال داریم، دانرأس نداریم؟

از شدت استرس قلبم داره منفجر میشه و نمی دونم چیکار کنم.

زندگی خوبه اما واقعا ظرفیت من کم شده.

امیدوارم این بهارو بتونم دووم بیارم.

روز دوم در شرکت جدید هم پشت سر گذاشته شد.
تجربه باحالیه. کلی چیزا باید یاد بگیرم هنوز. ولی خب... آره دیگه... محیط جدیده و کلی چالش جدید :)

ساعت 2 بریم بگیریم بخوابیم که 9 صبح باید سرحال باشیم برای ادامه روزمرگی عیدانه :)

ولی خوشحالم که این حرکت رو زدم.

نمی دونم اگر عید کار نمی داشتم و قرار بود کلش رو در اختیار خودم باشم، چی میشد.

بهره وری بالا و پیشروی برنامه های شخصی؟ یا تنبلی و بطالت؟ کی می دونه؟

به دو تا از همکارا و نیز جناب مدیرعامل گفتم که قراره از این شرکت برم.

یه جوری بود. هر کدوم به نوبه خود سخت بود.

ولی خوشحالم که گفتم. یه بار سنگین از دوشم برداشته شد.

سر دو راهی ام. یه طرف، گوشه امن خودم، ادامه دادن به شرایط فعلی، و داشتن یه آینده نسبتا راحت اما با رشد حلزونی.

طرف مقابل، یه ریسک. ریسکی که می تونه روی 1 تا 3 سال آینده م تاثیر شدیدی بذاره.

اگر خوب پیش بره، تجربه هایی می تونم داشته باشم و نتایجی ممکنه حاصل بشه در این 3 سال که در حالت فعلی شاید 5 6 سال طول بکشه رسیدن بهشون.

اما اگر خوب پیش نره، عملا تمام زحماتم تا امروز می سوزه و حجم زیادی از 3 سال پیش رو رو می بازم.

ریسک کنم یا نکنم؟ نمی دونم. این هفته اما باید تصمیم بگیرم.

یهویی 4 5 نفر اومدن و میخوان که بهشون برنامه نویسی درس بدم خصوصی (جدا جدا ان البته)

عددهای خوبی هم پیشنهاد دارن میدن و شدیدا وسوسه کننده س توی این شرایط مالی.

ولی به خودم قول داده بودم که نذارم زمان تدریسم از 10 ساعت در هفته بیشتر بشه و متعهد موندن به این قول برام توی این مقطع حساس از زندگیم خیلی مهمه.

فلذا چیه این مال دنیا؟ کی بهش لازم داره اصلا؟ :)

داشتم با مدیر چونه می زدم که سر کیسه رو شل کنه بتونیم نیروی جدید رو زودتر بگیریم توی این بازار مزخرف.

وسطش به صورت غیر مستقیم اشاره کرد که خودتم قراره افزایش حقوق داشته باشی.

به نظر میاد کسایی که قراره از شرکت برن تعدادشون خیلییییییی زیاده و میخواد اونایی که هستن رو هرجور شده نگه داره.

وضع بازار نیرو خیلی داغونه. خیلیییییییییییییی.

دارم روزهای پر استرسی می گذرونم. در یکی دو هفته آینده اگر یه چیزی خوب پیش بره، حجم زیادی از نیروی فکریم آزاد میشه و می تونم کارهای باحال بکنم.

خبرهای خوب هم ممکنه بشنوید ازم به زود.

دعا کنید ماستودونیا. دل ماستودونی از دل بچه هم پاک تره :)

برای 22-02-2022 تاریخ تولد رندیه هااااا
از دست ندید.

خوب عمل کنید توی 10 روز میتونید یه بچه عمل بیارید :)

برام سخت شده حرف زدن از درونیاتم. حرف زدن از احساساتم.

سخت شده و نمی دونم چرا و بعضی چیزا سنگینی می کنه روی قلبم و راه حلی براش ندارم.

چی شد یهو؟

فکر می کنم امشب قراره خبر تلخی بشنوم.

و می دونی چیه؟‌اصلا براش استرس نداره. هرچی شد،‌ شد.

پنجشنبه ای که ذوقشو داشتم:
کسی که قرار بود ببینم مریضه و نگرانشم.
کارهایی که می خواستم انجام بدم از دسترسم دوووووووووور شدن همه با هم.
انرژی ای که قرار بود صرف کارهای زیبا بشه، توی مسخرگی های زندگی تموم شد رفت.

چقدر زیبا.

Show older
Mastodon

The social network of the future: No ads, no corporate surveillance, ethical design, and decentralization! Own your data with Mastodon!