Pinned post

خب وقتشه که یه ذره به خودم بیام.
باید یه سری کارا رو حذف کنم تا به یه سری دیگه برسم :)

قراره میزم عوض بشه :(

جامو دوست دارم :(

یکی از دوستان پروفایل اینستاگرامش عکس از نیمرخ خودش و دوست دخترشه، درحالی که دارن همو می بوسن.

حرکت جسورانه و باحالیه به نظرم.

خیلی حال کردم ‌.

مغزم داره منفجر میشه از ایده ها
زمانم اجازه نمیدع خیلیاشونو اجرایی کنم
بودجه ندارم برای برون سپاری

این اقدامات اولیه اگر خوب جواب بدن، احتمالا تمام سودشونو خرج پیاده سازی ایده های بعدی کنم....

پسر از شدت خشم و آشفتگی تهوع گرفتم.

نباید اینجوری باشم الان.

نباید.

توی این شرکت من یه فوتبالیستم توی زمین گلف.

کارهایی که ازم توقع دارن با مهارتهام اصلا نمی خونه و دیگه واقعا کلافه شدم.

خوابم نمیبره چرا پس؟

موسیو فردا کلی کار داریاااا
نخوابی یه فنایی

من عاشق شکستنم.
مخصوصا شکستن خودم، ترسام، تردیدام‌‌.

الانم توی یه موقعیت ترسنااااااکم و راستش حال میده خیلی.

یه هفته دیگه خبرشو میگم و کیف خواهید کرد :)

هفته پیش ۱۰ دقه اومد مشورت گرفت.

امروز پیام داده که فلانی حرفات کلی انگیزه داد بهم و دارم فلان کارو می کنم و اینا.

نمی دونم چطوریاست، ولی گویا توان اینو دارم که با حرفام به آدما شوق و انگیزه بدم.

دفعه اول نیست چنین بازخوردی می گیرم.

خودم که بلد نیستم چطوریه، ولی از داشتن این مهارت خوشحالم :)

خونه که رسیدم کار مار تعطیل. نشستم موزیک گوش کردم و شطرنج زدم به بدن.

احتیاج داشتم واقعا :)

رفقای خوب ماستودونیم چطورن؟!

آب آلبالو میل دارین؟
شیر موز چطور؟

(سلام گرگ بی طمع نیست البته 😊)

فلذا با من مهربان تر باشید بزرگان.

در یک هفته آینده احتمال داره هر آن بترسم و سرد بشم و بزنم زیر همه چی.

نیاز دارم یکی هی بهم امید بده که فلانی تو می تونی و برو جلو و این چیزا.

ولی خب درواقع تا هفته دیگه این موقع هنوز کسی خبر نداره اصلا و تازه اون موقع‌س که جهانیان آگاه میشن از کارهام :)

از بین ۷۰ رزومه اول به ۱۵ نفر گفتیم بیاید یه پروژه تستی نقلی انجام بدید.
۶ نفر اعلام آمادگی کردن.
۳ نفر جواب رو فرستادن.

فقط یک نفر قابل قبول بود.
که گفتیم بیا مصاحبه.

خیلی شرایط ترسناکه.

رزومه ها رسیده به ۱۵۰ تا.
ایشالا که تهش یه نیروی خوب به ما می پیونده.

یه سری از کسایی که رزومه فرستادن آنقدر خوشگلن که دلم نمیاد رد کنمشون :(

حالم یهویی یه جوری آااااشوب شد که نمی فهمم اصلا ‌

توی دلم سرکه میجوشه انگار

هیچ درمان موقتی و موضعی و کوفتی هم براش ندارم :(

خب اینطور که بوش میاد ماه تیر کم کم داره از راه می رسه.

قراره توی این ماه تیکه پاره بشم از شدت و تنوع و سنگینی و جدیدی کار.

و بی صبرانه منتظرشم :)

قهوه ظهرگاهی رو زدم بر بدن و چشمم خورد به ساعت و دیدم که بعله، ۶ شده.

هیچی دیگه.
خواب امشب به فنا رفت :(

۲ ساعته هی میگم یه چیزی از زندگیم کمه چرا!!!!؟!!!

الان فهمیدم که یادم رفته ناهار بخورم :(

Show older
Mastodon

The social network of the future: No ads, no corporate surveillance, ethical design, and decentralization! Own your data with Mastodon!