Pinned post

تازگیها دیر که می رسم خونه حال ندارم شام بخورم و مستقیم می رم می خوابم که نظم خوابم خراب نشه.

5 صبح بیدار شدن واقعا یکی از بزرگترین دلخوشی های این روزهای منه :(

خوبه یا بد؟ نمی دونم.
ولی از این قضیه خوشحالم.

پسر واقعا من فقط آدمِ صبحم.

از 5 تا 9 اینا چنان مشعوف و سرحال و اینام که خودم باورم نمیشه.

بعد کم کم روحیه فروکش می کنه.

و اگرم ساعت 9 بیدار بشم از همون لحظه اول داغونم :)

ای کاش همیشه پنجِ صبح بود :(

چطورم؟
دلم نمی‌خواست در این لحظه تنها باشم اما حوصله هیچکس رو ندارم.

مش حسن یا گرگور سمسا؟
گاو یا سوسک؟

سحرخیزم خزید و دوباره برگشت به زندگیم :)
یعنی داشتم به ۶:۱۹ دقیقه بیدار شدن عادت می کردم، بدنم یهو شروع کرد ۵:۳۰ بیدار کردنم :(

امروز بعد از شرکت یه آدم معمولی بودم که پیاده روی کرد، یه ذره سریال دید، موسیقی گوش کرد و کمی مطالعه.

بعد دیدم که اصولا توی روزمرگی معمولی ها ارتباط با آدمها هم هست. یادم اومد معمولی ترین حالتم برای خیلیها همچنان غیر معمولیه :(

واقعا از رفت و آمد خسته م دیگه.
دوست دارم همینجا مرکز شهر بمونم.
تنهایی خونه گرفتن اینجای شهر اصلا برام ممکن نیست و همخونه پیدا کردن هم احتمالا کلی دنگ و فنگ داشته باشه.
ولی حس می کنم به زودی دنگ و فنگش رو به جون قراره بخرم و برم دنبال خونه.

ببینیم چی میشه.

این دختره با موهای قهوه ایِ فرِ ریز نشسته روبروم و دلم میخواد فقط خیره شم بهش بس که خوشگله.

مشکل اینه که بقل دستش هم دوست پسرش نشسته :(

چایی رو سفارش می دم و این خانوم کافه چی می پرسه کیک یا کوکی میل ندارین؟

و 83 درصد انرژی موجودِ بدنم رو مجبورم مصرف کنم که بتونم بگم "نه!" و از این مرحله با موفقیت رد بشم.

3 جفت کبوتر عاشق دورم نشستن :(
دلم خواست خب :|

ولی برای من تعامل با آدمهایی که absolutely no sense of humor دارن واقعا سخته.

کنارشون حس می کنم واژه هام قوت کافی برای حمل معنی ندارن.

خیلی سخته :(

نمی دونم این چه جورشه، ولی الان ۳ تا پریود پشت سر همه که خودش پیام میده و من رو از این واقعه آگاه می کنه و میگه بیا حرف بزنیم.

در حالی که در ۲ ماه اخیر کلی ورزش و تحرک و اینا به روزمرگیم اضافه شده و کلی هم غذام کم حجم تر و سالم تر شده‌، ۴ کیلو وزنم رفت بالا.

:|

می خوام غر بزنم اما نمی دونم درباره کدوم یکی بگم.

فلذا میام درباره این قضیه غر می زنم که برای غر زدن هم دستم زیاد باز نیست و نمی تونم با فراغ خاطر غر بزنم.

عجبا :(

توی خونه کره بادوم زمینی داریم، و همینطور حلواشکری.

الان بهشت خونه ماست :)

تنهایی اومدم توی یه کافه نشستم. قرار نیست کار کنم. قرار نیست علم آموزی کنم. فقط قراره اینجا باشم و از زمانم لذت ببرم.

یادم نمیاد آخرین باری که تنهایی رفتم کافه و قصدم کار کردن نبوده، کی بوده. حداقل 2 سال پیش.

چند روزه این رو مخمه:
هیچ کدوم از کارهایی که الان دارم انجام می دم به اندازه کافی بزرگ نیستن.

اصلا نیستن.

و این تلخه :(

این که شدیدا دلم می خواد دوست دختر داشته باشم اما روی هر دختری یه ایراد میذارم که ادامه ندم ارتباط داشتن باهاش رو اسمش چیه؟

در جلسه با مدیر عامل مشغول ارتکاب یک عدد سوتی خفن بودم و خوشبختانه به موقع به قضیه پی بردم و بخیر گذشت :)

اونقدری که در 4 5 ماه پیش گند زدم توی یه موضوع مهم، احتمالا توی کل زندگیم نزدم :(

Show older
Mastodon

The social network of the future: No ads, no corporate surveillance, ethical design, and decentralization! Own your data with Mastodon!