Pinned toot

سال ۱۴۰۰ یه لپتاپ خفن می‌خرم به عنوان هدیه‌ی هزاره‌ی نو به خودم و خلاص :)

دوستان لینوکسی عزیز، از چه فیلتر شکنی استفاده می‌کنید؟ که بجز تور. که راحت هم باشه راه اندازیش :)

تا الان از پروتون استفاده می‌کردم که امروز دیگه از کار افتاد :(

۱. آقایی اومد تو بانک و چند تا چک که مبلغش روی هم یک میلیارد بود خوابوند روی حساب. بساز بفروش بود.

۲. آقای مسنی اومد. می‌خواست از حسابش پول برداره. ۲۰۰ برداشته بود و «لازم داشت» که ۲۰۰ دیگه هم (کل باقی‌مانده) رو برداره و خب دستگاه نمی‌داد.

۳. آقای اولی رو راهنمایی کردن که چطوری مالیات رو هم بپیچونه و از سپرده‌ش بیشترین سود کوتاه مدت رو هم ببره و بحثشون به وام هم کشید. کلن خیلی حوصله داشت خانم بانکی.

۴. آقای دومی رو گفتن «همینه که هست» و بفرمایید -->

۵. هردو آقا با یک خانم متصدی مواجه بودن.

آب که خیلی وقته از سر ما رد شده
دیگه چی مونده که ازش بترسیم
احتیاط کنیم
مبادا اینجوری بشه
بذار بشه بشه بشه
دیگه مخم مخم مخم مخم مخم نمی‌کشه.

خبر پشت خبر اندوه تزریق می‌کنه بهمون و من هنوز درگیر این سوالم که واکنش مناسب چیه؟
چه کاریه که من می‌تونم انجام بدم که بدون انکار و بی اعتنایی و کوچه علی چپ خودم رو در امان نگه دارم از آثار مخرب این وقایع روی درونیاتم؟
سوال سختیه الحق.

تفریح آخر شبم تماشای یه رویداد هوش مصنوعیه. پارتی مارتی خر کیه :)

من گفتنی زیاد دارم فقط یه سریاشو نمی‌شه به زبون آورد.

نمیدونم چه کرمیه که هوس کردم LOST رو دوباره ببینم.

با ۲ تا مشکل رفتم فیزیوتراپی، با چهارتا برگشتم :)

یه سری رفتارا هست که روشون حساسم شدید، مثلن اینکه کسی حرف اون یکی رو قطع کنه توی بحث. اگر اینکارو کسی تکرار کنه پشت سر هم از درون عصبی می‌شم، حتی اگر حرف خودم هم قطع نشده باشه.

حالا سوالی که می‌پرسم از خودم اینه:
آیا این شخص می‌دونه این کارش بی شعوری و همچنان تکرار می‌کنه؟
یا از فرهنگی میاد که این براشون یه پدیده‌ی عادیه؟

تجربه بهم می‌گه که آدمایی که جزو دسته‌ی اول قرار می‌گیرن رو باید تا جای ممکن دوری کنم. به شدت سمی و مخربن این افراد و رابطه باهاشون ضررش خیلی بیشتر از منفعته.

جمعه‌ها رو خیلی دوست دارم. شطرنج بازی می‌کنم. چندتا فیلم می‌بینم. رمان می‌خونم. دوستان رو می‌بینم. برنامه جمعه‌م فشرده‌تر از روزای عادیه گاهی :)

ولی وسط هفته نمی‌گم ای کاش جمعه زودتر بیاد. از تک تک روزها لذت می‌برم و این بهم این تضمین رو می‌ده که دارم راه درستی رو می‌رم.

هرچند وقت اما این احساس خستگی می‌کنم. اون روز رو درجا می‌زنم بیرون. چند ساعت هرزه گردی. جواب می‌ده. آخرین بار رفتم تجریش تا فاطمی پیاده روی. دفعه قبلش هم رفتم توچال. بی برنامه.

همین. اومدم بگم راضی ام :)

به دنیا بگویید فاک یو.

دارن نذری آب معدنی می‌دن!!!!! مردم هم می‌گیرن!!!! خب که چی؟؟؟
این همه بطری الکی الکی زباله می‌شه!!!!

سی‌دی دون لپتاپم هر از گاهی یکهو می‌پره بیرون. آیا باید منتظر فروپاشی سخت‌افزار باشم؟

«بعضی وقتا یه حس به من می‌گه توی وجودت عشق داره کم می‌شه»

دستم به درس و کار نمی‌ره امروز کلن :(

انکار و اجتناب چاره نیست. برای رفع درد اول باید اونو «حس» کرد.

یه جور عجیبی شل و ولم که نگوووو. ولی همه کارامو طبق برنامه انجام می‌دم که نگوووو.
کلن عجیب استم :)

خب متوجه شدم آدما توی خستگی روانی واکنشهاشون خیلی شبیه همه. همه‌مون پیاده روی رو گویا دوست داریم مخصوصن.

Show more
Mastodon

The social network of the future: No ads, no corporate surveillance, ethical design, and decentralization! Own your data with Mastodon!