...چه گویم چون نخواهد شد؟

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم
شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

خودزنی‌های ؟

از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم
اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

می‌گه. هرجور فکر می‌کنم هم منظورش اناره :)

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

کاربردی برای دعوا‌های نوروزی :)

من اگر نیکم اگر بد
تو برو فاک یورسلف

و رفقا!

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس

گفت:
آسان گیر کارها کز روی طبع
سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش...

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

Show more
Mastodon

The social network of the future: No ads, no corporate surveillance, ethical design, and decentralization! Own your data with Mastodon!