Show newer

ولی به هم ریختن بر اثر عوامل دوست-نداشتنیِ بیرونی زیادی راحته که.

محض تفریح به هم نریختن رو هم یه بار امتحان کن. حال می ده :)

۸۳ درصد غصه‌های دنیا رو میشه با نیم ساعت پیاده روی حل کرد.

۳۸ درصدِ باقی مانده هم با پیاده روی حل میشه، فقط زمان بیشتری نیاز داره :)

این حال و احساسات الاکلنگی منم قشنگ دهنمو داره سرویس می کنه :(

حال خوبم امشبم رو اگر می تونستم بفروشم، ده نفرِ اول لیست ثروتمندان با هم هم نمی تونستن بخرن :)

روز جهانی بدون سوتین هست/بود گویا.

می بینم که حتی توی این کار هم آقایون دارن بهتر عمل می کنن با رکورد ۱۰۰ درصد!!

خانومای مجلس چرا یه خودی نشون نمی دن؟!؟!؟؟!؟؟!؟!؟!؟ :blob_grinning_sweat: :ablobgrimace: :ablobgrimace:

در چند هفته اخیر سه نفر روی من برچسب «کاریزماتیک» زدن و واقعا عجیبه برام.

راستش یه کوچولو ذوق که داره شنیدنش، ولی عجیبه و غیر قابل درک. مگه من چه کردم؟!؟

حس می کنم در اوج احساسی بودن، یه بیرحمی زننده ای در وجودم هست که نه می تونم کنار بذارمش و نه می تونم باهاش کنار بیام :(

حقیقت تلخ اینه که من به شدت با املت بیگانه شدم در ماههای اخیر.
چطور باید این گناه رو از نامه اعمالم پاک کنم؟!؟ :(

بسم رب شهدا و صدیقین :)
گند زدم
ولی به هیچ جامم نیست
چرا باشه؟
این فقط یه بازیه.
یه بازی.

پاییزو ببین چه دلبره...یاد بیگیر :)

واسه یه سری کارا آدم اگر پایه نداشته باشه واقعا جلو رفتن خیلی سخت میشه.

روزها خوب جلو می رن و زیاد بهونه غر زدن ندارم. (الکی. دارم به خودم تلقین می کنم)

حس می کنم دیشب یه اشتباه بزررررررگ مرتکب شدم. با هیچکس هم نمی تونم مطرحش کنم. و خب...خیلی تلخه.

باز من لقمه بزرگتر از دهان برداشتم و ترس وجودم رو گرفت :)

خیلی حال میده ولی.

نوشتنِ تلخی ها با چاشنی طنز. مسخره‌س. مثل این میمونه که آجر بپزی و بخوای با ادویه درستش کنی.
آجر. آجر خورده توی مغزم انگار. من نیستم. یعنی هستم. اما این من، اون من نیستم. یعنی نیم من از اون من در این من باقی نمونده.
مغزم به اون شادابیِ همیشه نیست و این آزارم می ده. راحتتر از خیر آدمها می گذرم. پیاز. قرمه سبزی چرا نداریم شام؟ آها. ادویه نداشتیم.

ای کاش می شد تمرکز کمی، کمی بیش از کمی. زیااااد اصلا. اما نمیشه. چاره؟ غر زدن. زیاد غر زدن. آخ.

اوه دعوت جسورانه‌هه بود؟ امشب شد قراره دلاورانه. شاید توقع داشتید بگم عاشقانه، ولی زرشک :)
آها. کوکی زرشک هم گرفتیم.

چیزه.
این دختره خداست. همه چیزش خفنه. در دلبری بی مثاله. اصلا چنان گوگولی که نگوووو.
ولی حس می کنم گزینه مناسبی برای من نیست. برای منی که اونقدرها انرژی ندارم برای جستجوی خوشبختی. برای منی که می خوام همه تخم مرغامو بذارم توی یک سبد. گزینه مناسبی نیست شاید. نمی دونم. شایدم می دونم؟ زرشک. شایدم پیاز.

آها. یه اشتباه بزرگ هم کردم امشب. همون تعلل همیشکی. بازم زرشک :(

درواقع یه جوری دعوتش کردم به قهوه که فکر می کنم هیچ آدمی در اون موقعیت نمی تونست نه بگه.
این مغز و زبون بعضی وقتا یه چیزایی می گن که واقعا خودمم حیرت می کنم.

فقتط حیف که تحت کنترل من نیستن. خود مختارن.

خب
چنان محکم و جسورانه دعوتش کردم به یک قهوه پاییزی که نگووووووو
ببینیم چی میشه

قرار شد یه روزی در هفته آینده باشه.

Show older
Mastodon

The social network of the future: No ads, no corporate surveillance, ethical design, and decentralization! Own your data with Mastodon!