Show newer

امشب متوجه شدم بزرگترین کابوس زندگیم 2 سال پیش رخ داده و من نفهمیدم و فاک به این دنیا و هرچی هست.

قرمه سبزی هرچند موقع ناهار در مقابل حضرت قیمه هیچ حرفی واسه گفتن نداره، اما اگر وزن کم کنه و بیاد توی صبحونه، قشنگ می تونه قلدری کنه :)

دیشب اول یه کابوس وحشتناک دیدم که یادم نیست چی بود اما ساعت 1 اینا بیدارم کرد.

بعد یه مجموعه کابوس ریز و کوچولو دیدم و بازم ساعت 4 بیدارم کرد.

و بعد در یک حرکت پیشبینی نشده مغزم منو برد توی یه رویای گوگولی. داشتم لذت می بردم با تمام وجود که ساعت 5 شد و ساعت زنگ زد و این یکی کابوس که الان توشیم شروع شد :(

تازگیها دیر که می رسم خونه حال ندارم شام بخورم و مستقیم می رم می خوابم که نظم خوابم خراب نشه.

5 صبح بیدار شدن واقعا یکی از بزرگترین دلخوشی های این روزهای منه :(

خوبه یا بد؟ نمی دونم.
ولی از این قضیه خوشحالم.

پسر واقعا من فقط آدمِ صبحم.

از 5 تا 9 اینا چنان مشعوف و سرحال و اینام که خودم باورم نمیشه.

بعد کم کم روحیه فروکش می کنه.

و اگرم ساعت 9 بیدار بشم از همون لحظه اول داغونم :)

ای کاش همیشه پنجِ صبح بود :(

چطورم؟
دلم نمی‌خواست در این لحظه تنها باشم اما حوصله هیچکس رو ندارم.

مش حسن یا گرگور سمسا؟
گاو یا سوسک؟

سحرخیزم خزید و دوباره برگشت به زندگیم :)
یعنی داشتم به ۶:۱۹ دقیقه بیدار شدن عادت می کردم، بدنم یهو شروع کرد ۵:۳۰ بیدار کردنم :(

امروز بعد از شرکت یه آدم معمولی بودم که پیاده روی کرد، یه ذره سریال دید، موسیقی گوش کرد و کمی مطالعه.

بعد دیدم که اصولا توی روزمرگی معمولی ها ارتباط با آدمها هم هست. یادم اومد معمولی ترین حالتم برای خیلیها همچنان غیر معمولیه :(

واقعا از رفت و آمد خسته م دیگه.
دوست دارم همینجا مرکز شهر بمونم.
تنهایی خونه گرفتن اینجای شهر اصلا برام ممکن نیست و همخونه پیدا کردن هم احتمالا کلی دنگ و فنگ داشته باشه.
ولی حس می کنم به زودی دنگ و فنگش رو به جون قراره بخرم و برم دنبال خونه.

ببینیم چی میشه.

این دختره با موهای قهوه ایِ فرِ ریز نشسته روبروم و دلم میخواد فقط خیره شم بهش بس که خوشگله.

مشکل اینه که بقل دستش هم دوست پسرش نشسته :(

چایی رو سفارش می دم و این خانوم کافه چی می پرسه کیک یا کوکی میل ندارین؟

و 83 درصد انرژی موجودِ بدنم رو مجبورم مصرف کنم که بتونم بگم "نه!" و از این مرحله با موفقیت رد بشم.

3 جفت کبوتر عاشق دورم نشستن :(
دلم خواست خب :|

ولی برای من تعامل با آدمهایی که absolutely no sense of humor دارن واقعا سخته.

کنارشون حس می کنم واژه هام قوت کافی برای حمل معنی ندارن.

خیلی سخته :(

نمی دونم این چه جورشه، ولی الان ۳ تا پریود پشت سر همه که خودش پیام میده و من رو از این واقعه آگاه می کنه و میگه بیا حرف بزنیم.

در حالی که در ۲ ماه اخیر کلی ورزش و تحرک و اینا به روزمرگیم اضافه شده و کلی هم غذام کم حجم تر و سالم تر شده‌، ۴ کیلو وزنم رفت بالا.

:|

می خوام غر بزنم اما نمی دونم درباره کدوم یکی بگم.

فلذا میام درباره این قضیه غر می زنم که برای غر زدن هم دستم زیاد باز نیست و نمی تونم با فراغ خاطر غر بزنم.

عجبا :(

توی خونه کره بادوم زمینی داریم، و همینطور حلواشکری.

الان بهشت خونه ماست :)

تنهایی اومدم توی یه کافه نشستم. قرار نیست کار کنم. قرار نیست علم آموزی کنم. فقط قراره اینجا باشم و از زمانم لذت ببرم.

یادم نمیاد آخرین باری که تنهایی رفتم کافه و قصدم کار کردن نبوده، کی بوده. حداقل 2 سال پیش.

چند روزه این رو مخمه:
هیچ کدوم از کارهایی که الان دارم انجام می دم به اندازه کافی بزرگ نیستن.

اصلا نیستن.

و این تلخه :(

Show older
Mastodon

The social network of the future: No ads, no corporate surveillance, ethical design, and decentralization! Own your data with Mastodon!